پادشاهی طهماسی زو - گرشاسب - کیقباد


طهماسب زو هنگامیکه به شاهی رسید کهنسال بود اما هوشیار و نکوکار.او پنج سال باعدالت سلطنت کرد و هرچند در دوران او خشکسالی بود ولی مردم به رفاه رسیدند در همان روزگار لشکر ایران و توران پنج ماه باهم جنگیدند که ناچار صلح کردند و دوباره بزرگان نشستند و سرزمینهای خود را بار دیگر تقسیم کردند.چون عمر زو به هشتاد و شش سال رسید فرزند خود گرشاسب را بجای خود نشانیده از حکومت کناره گرفت و بعد از مدتی درگذشت.

گرشاسب آخرین پادشاه پیشدادیان مدت نه سال سلطنت کرد و آخر پادشاهیش بار دیگر افراسیاب به ایران حمله کرد و چون ایرانیان از آزار ترکان به ستوه آمده بودند زال رستم را به جست و جوی کیقباد به البرز فرستاد. در ابتدا، پشنگ که از مرگ فرزندش، اغریرث سخت از افراسیاب عصبانی بود بعد از مرگ زو به افرسیاب نوشت:صبر نکن تا جانشینی بر ایران حکومت کند سپاهت را از جیحون بگذران تا بتوانی تمام ایران را تصرف کنی. وقتی افراسیاب به ایران لشکر کشید، پهلوانان ایران به زابلستان نزد زال رفته اول با او درشتی کرده و گفتند بعد از سام تو جهان پهلوان شدی و از آنموقع مردم یک روز راحت نبوده اند.زال گفت من همیشه برای ایران جنگیده ام، اکنون خسته و پیر شده ام و توان جنگ طولانی ندارم.اما یزدان را سپاس که فرزند من رستم یگانه است، فقط اسبی جنگی میخواهد تا بتواند نبرد کند، چه اسبان قادر به کشیدن تن و اسلحه او نیستند.رستم که خود حاضر بود از پدر اجازه خواست که او را به جنگ بفرستد.زال گفت: ای پسر دهان تو بوی شیر می دهد، توهم اسبی شایسته پیدا کن و تا آن موقع بزرگتر و دلیر تر به میدان خواهی رفت.بعد از اصرار رستم، زال گرز سام سوار را که یادگار پدرش بود به فرزندش رستم داد و رستم گفت: اسبی میخواهم تا این گرز را بکشد.تمام گله های اسب را به کنار زابلستان آوردند و رستم در بلندی نشسته، اسب ها را که به داغ گاه میرفتند نظاره میکرد. هراسبی را که رستم دست بر پشتش می نهاد، اسب از پشت خم و شکم برروی زمین می نهاد.تا اینکه مادیانی بسرعت از برابر رستم رد شد و در پی او کره ای سیه چشم به رنگ بور با سمی چون پولاد.رستم خواست کره را بگیرد که چوپان پیر اسب ها راه را بر رستم گرفت و گفت:بین خودمان آنرا رخش می گوئیم.سه سال است به دنیا آمده، همه اورا میخواهند ولی مادرش مثل شیر از او دفاع میکند.
ما نمیدانیم در زندگی این اسب چه رازی وجود دارد و بتو میگوئیم از این اسب بگذری زیرا این مادیان چون کمند ببیند، جنگ آغاز کند. رستم چون این بشنید کمندی به رخش انداخت و مادیان به رستم حمله کرد.ولی رستم نعره ای زد که مادیان حیران شده ایستاد.رستم مشتی بر سر و گردن مادیان کوفت که برزمین نشست و بعد سراسیمه بسوی گله دوید.رستم کمند را کوتاه کرد و به رخش نزدیک شد، دست بر پشت او نهاد فشار داد اسب آرام ایستاد.دیری نگذشت که رستم اسب را رام کرد و از چوپان پرسید چه کسی بهای این اسب را می داند تا من بپردازم.چوپان پیر پاسخ داد که اگر رستمی، این اسب از آن توست.برو بر پشت آن بنشین و ایران زمین را آزاد کن.بهای این اسب به بهای استقلال بر و بوم ایران است که خداوند رخش آنرا ممکن خواهد کرد.زال چون از گرفتن رخش باخبر شد سپاه خود را از زابل بیرون فرستاد و رستم سپهبد آن شد.افراسیاب هم بخیال آنکه ایران پهلوان و رئیسی ندارد لشکر توران را آماده کرد.

از این سو زال به رستم گفت:لشکری فراھم کن و به البرز کوه برو، دوھفته وقت داری، کیقباد را که از خاندان کیانی است یافته و به همراه بیاوری.رستم در راه البرز جنگ ها کرد و سپاه تورانیان را پراکنده نمود.در نزدیکی البرز جایگاهی را دید باشکوه و زیبا و تختی که جوانی بر آن نشسته.جوان رستم را دعوت کرد و بعد از آنکه رستم به او گفت در پی قباد به البرز آمده، جوان به رستم گفت که آمدن او را در خواب دیده و گفت:از اولاد فریدون فقط من مانده ام و قباد نام دارم.در راه برگشت سپاه تورانیان و قلون به سپاه رستم حمله کردند.رستم قلون را کشت و سپاه او را تارومار کرده و شبانه کیقباد را نزد دستان آورد.
کیقباد فرمان داد تا تمام مردمان برای جنگ با افراسیاب آماده شوند.رستم برای اولین بار لباس جنگ پوشید.سپاه را آرایش دادند.مهراب کابلی در دست راست و گستهم جنگی بدست چپ، قارن رزم زن فرزند کاوه سپهسالار ایران همراه با کشواد پهلوان و رستم در پیشاپیش ایشان حرکت کرده و پشت او پهلوانان پیر ایرانی و در پی ایشان زال با کیقباد.


کیقباد فرمان داد تا درفش کاویان را بگشایند. سپاه افرسیاب در دست راست ویسه، شماساس و گرسیوز در دست چپ و دولشکر بهم نزدیک شدند.قارن به سپاه توران تاخت و چون چشمش به شماساس افتاد، رستم از زال نشان افراسیاب را گرفت به قلب سپاه توران تاخت. افراسیاب را دید و کمرش را گرفت، افراسیاب را بر سر دست گرفت تا نزد قباد ببرد ولی، نیامد دوال کمر پایدار.بند شلوارش گسست و از دست رستم بر خاک افتاد.رستم دست دراز کرد، درحالیکه تاج افراسیاب را در آسمان تکان میداد، تاج و کمربند اورا برای قباد فرستاد و رستم به تنهائی سپاه تورانیان را تارومار کرد.
افراسیاب چون از چنگ رستم رها شد، سپاه توران را رها کرد و خود را به ایوان پشنگ رسانید.او به پدرش گفت:گناه این جنگ از تو بود، ما بیهوده پیمان شکستیم، جنگیدیم اما چه بدست آوردیم؟ هیچ!فرزندان ایرج هنوز حکومت می کنند.اکنون قباد دری تازه از کینه بر تورانیان گشوده و بدتر آنکه زال فرزندی دارد بنام رستم که هیچکس در میدان حریف او نیست. پشنگ برادر خود ویسه را که مردی باهوش و دانا بود با نامه ای در تقاضای صلح با هدایای فراوان روانه ایران زمین کرد. کیقباد در جواب نامه ای مهرانگیز به پشنگ نوشت و مرز را جیحون تعیین و صلح میان ایران و توران برقرار شد.قباد فرمان داد شهر استخر را آماده کنند و چون آماده شد در آن شهر اقامت کرد.ده سال بر گرد جهان گشت، شهر ها و دهات فراوان بنا کرد و صد سال در جهان شادمان زندگی کرد.خدایش چهار پسر داد اولی کاوس، دومی کی آرش، سومی کی پشین، چهارمی کی آرمین. چو دانست که مرگش نزدیک است ، کاوس را پیش خواند، فراوان نصیحت نمود و مانند تمام مردم جان بجان آفرین تسلیم کرد.

 

داستانی که خواندیید از " گفتار شور انگیز فردوسی " نوشته و به کوشش سهراب چمن آرا بود .

داستان بالا بصورت کاملتر در کتابی با عنوان " برگردان روایت‌گونه شاهنامه فردوسی به نثر " نوشته دکتر سید محمد دبیر سیاق موجود است . توصیه من به شما تهیه و مطالعه آن میباشد .